۲۴ تیر، بدون گور، بدون مرثیه
هنوز درک درستی از نوزده سالگی نداشتم، چه برسه به ناپدید شدن رفیقها؛ هنوز دانشگاه درست توی زندگیم ننشسته بود چه برسه به زندان و بازجویی اما علیخامنهای و محمد خاتمی به این چیزهای هیچکدوم از ماها فکر نمیکردن. اگر میخواید بدونید بیست و چهارم تیر ۱۳۷۸ چهخبر بود، نگراننباشین هیچ خبری نبود. آره ترسناکتر از هجوم اخبارِ هفتهی قبلش، این روزِ پر از بیخبری بود. سرِ راه یه سر رفته بودم درِ خونهی علی، اون موقع که موبایلی درکار نبود، اقلن نه برای منِ دانشجوی بچه جنوب شهر تهران؛ مادرش رو برده بودن درمونگا، قندش رفته بود بالا از بس خبری نبود از یهدونه بچهش.
اتوبوس جلوی دانشگاه تهران که رسید، ایستگاهو رد کرد. اصن جا نبود که وایسه. خود دانشگاه که هیچ، اون پیادهروی پت و پهن کنار نردهها رو هم قرق کرده بودن و دورش ضد شورش وایستاده بود. جوبِ انقلاب شده بود حایلِ نظام و مردم که جخ اگه خریت میکردی و ازش میپریدی، رو هوا باتوم بود و رو زمین دستبند و چشمبند و بعدشم هنوز کسی نمیدونست چی، چون کسی برنگشته بود.
توی مسیر دانشگاه باقیموندهی روزنامههای اصلاحات رو از دکه گرفتم. تا برسم به دانشکده بیخبریا تکمیل شده بود. یکی از هر سهتا امروز ناپدید بودیم و کسیام نمیدونست چیه قضیه. پریروز که بروبچههای تحکیم و علی افشاری اعلام کردن: «در شمالی امنه، بزنین به کوچه» خیالمون بود که بستن با خاتمی و حالِ خامنهای رو گرفتیم. دیروز که فرداش بود فهمیدیم خوابِ خوش بوده.
ما پریروز دستِ بالا رو داشتیم. از کوی تا سردر دانشگاه تهران ظهر دستمون بود. بماند که هرچی به ملتِ بیخیالِ خیابون انقلاب التماس میکردیم نمیومدن تو، ولی خب اون تو برا خودمون دموکراسی داشتیم. یه ساعتی زدیم زیر کاسهی تحکیم و انتخابات راه انداختیم ولی خب نگرفت. هنوز تیغِ آفتاب ظهر فروکش نکرده بود که ریختن قیچی کردن از چارراه امیرآباد ولی هنوز دانشگا دستِ ما بود. انصار که چماق کشید، درِ اصلی رو بستیم و هرچی چوب و سنگ گیرمون اومد کشیدیم به هوارشون. میون گاز و دود و داد، پریدم رو یه کانتینر گوشهی محوطه بیخِ نردهها. روش ژر بود از چماغ و پاره آجر که ریختم پایین بچهها به مصرف برسونن. یهو نگام گره خورد تو خط ویژه و خیابون. انگارکن دارم فیلمای انقلابو توی ۲۲بهمن نیگا میکنم. انگارنهانگار که انقلاب شدهو این خودش خیابونِ انقلابه. ملت حمله میکردن میومدن جلو، اونور گاز میزدن و تیر در میکردنم، ملت فرار میکرد میرفت عقب.
تا از اون بالا پایین بیام و برگردم جلو در، قیامت بهپا شده بود. نامردا از بین نردهها گازو مستقیم میزدن سمت بچهها. دختر پسرا بیهوش و نیمه بیهوش در حال بالاآوردن بودن. شدیم یه تیم که جم کنیم اینتا رو برسونیم مسجد. مسجدو کرده بودیم بهداری که زخمی بستری کنیم. رسیدیم بالاسر دوتا شون، پسره گاز گیر کرده بود به پاچه شلوارش هم سوزونده بودش و هم به حال مرگ افتاده بود. دختره رفته بود کمک کنه خودش بیهوش نفسش میرفت و میومد. ممد دختره رو بلند کرد برد سمت مسجد و من زیر بغلِ پسره رو گرفتم. عکس ممد دختر به بغل بعدا خیلی صدا کرد. هرچی مهر تو جامهری نماز جمه بود پرت کرده بودیم تو سر بسیجیا. جامهریاشم کردیم چماق تو سرشون جخ جنگ مغلوبه بود بس که لامصبا بیرحم بودن.
هنو مونده بود تا غروب که بلندگو باز بیانیه خوند از تحکیم. حضرات بسیار دموکراسی مآب اعلام کردن چون مجوز تجمع تا الان بوده، از الان به بعد دیگه برین بیرون وگرنه ما مسئولیت نداریم. یه یه رب بعد معلوم شد هرکی از در اصلی رفته بیرون یا کتک خورده یا گرفتنش. باز بیانیه خوند که از در شمالی برین با انتظامی بستیم که امن باشه، چاره نبود باس میرفتیم، زدم به کوچه از بالا که سوتِ گوله توی برگای بالاسرم خبر داد «اوضاع خیطه». بههر بدبختی بود از تو جوب و لای ماشینا و با یکی دوتا در حیاط که باز میشد رو بچهها و دیوار به دیوار، کشیدم بیرون و راهی شدم خونه. تحکیم با انتظامی بسته بود، نه سرِ ما، سرِ تحویل دادن دانشگاه تهران.
فرداش که میشه دیروز بیسچارم، اومدن تو مناطق فتح شدهشون مراسم گرفتن. حسن روحانی باز بهتر از خاتمی یکی به میخ زد یکی به نعل. یه دوتا کارِ اونارم محکوم کرد و بعد سرتاپای مارو آبکشید. خاتمی که پس پریروز قشنگ فحسکشمون کرده بودتوی سخنرانی. انگارنهانگار که ما بدبختا از روز اول شعار دادیم «خاتمی، حمایتت میکنیم». علی اینا که برگشتن از توحید، دیگه هیچکدوممون آدم سابق نشدیم ولی خب چار پنج سالی بازم لفت دادیم تا بفمهیم قضیه چیه.
داستانشون از بیستیکم بیخ پیدا کرده بود که بچهها رفتن سمت بیت. توی راه، چارراه ولیعصر، سعید حجاریان اومد ریش گرو گذاش برگشتن. همون روز که خامنهای گریه کرد گف «عکس منم پاره کردن شما چیزی نگین». اصن نیروانتظامی و بسیج شبِ هیجده زده بودن به کوی که نسق بگیرن مبادا به پروپای رهبر بپیچین. یهجورایی که ینی قضیه قتلای زنجیرهای و بقیه داستاناتون رو زیرسیبیلی رد کردیم، اینجا دیگه بسه. خاتمی به امنیت ملی گفته بود «هرکار میخواین بکنین باهاشون». بچهها رو خوب لتوپار کرده بودن تو بازجویی که «فرمون دست کی بود که پیچیدین سمتِ بیت؟». تهش شد چار پنچ تا حکم اعدام و چل پنجاتا حبس با چار پنج هزارتا تعلیقی و کمیته انضباطی و آتیش زدن به جوونی بچهها.
بماند که کسی نمیدونه از اون روزا چندتا سعید زینالی و فرشته علیزاده واسه همیشه بیخبر موندن. هیچکس هیچوقت نفهمید چندتا، اوناییم که خبری ازشون شد، ده بیستاشون معروف شدن. بقیه دهنشون واسه همیشه بسته شد.
نکته: دیدگاههای ابراز شده در این نوشتار لزوماً بازتاب سیاستهای «موسسه ترویج جامعه باز» نمیباشد.