آکادمی جنبش, اینفوگرافی

اتهام سلطنت‌طلبی؛ جدال واژه‌ها و سرنوشت ایران

در سیاست، واژه‌ها هرگز بی‌طرف نیستند. یکی از موفق‌ترین پروژه‌های واژگانی در تاریخ معاصر ایران، جا انداختن تعبیر «سلطنت‌طلب» بوده است.

اتهام سلطنت‌طلبی؛ جدال واژه‌ها و سرنوشت ایران

✍️مهرناز حاجی‌علی

در سیاست، واژه‌ها هرگز بی‌طرف نیستند. هر کلمه می‌تواند قدرتی را مشروع کند یا مشروعیتی را از میان ببرد. میدان نبرد سیاسی بیش از آنکه از گلوله و باروت پر باشد، از واژه‌ها و اصطلاحات بارگذاری‌شده آکنده است. یکی از موفق‌ترین پروژه‌های واژگانی در تاریخ معاصر ایران، جا انداختن تعبیر «سلطنت‌طلب» بوده است؛ برچسبی که دفاع از بازگشت به استبداد مطلق را تداعی می‌کند و طرفداران نظام پادشاهی را در جایگاه متهمی تاریخی می‌نشاند. اما آیا هر دفاعی از پادشاهی الزاما دفاع از استبداد است؟

در زبان یونانی، واژه Monarchia از monos (یگانه) و archein (فرمان‌راندن) ساخته شده است؛ یعنی «حاکمیت یگانه». این حاکمیت دو گونه دارد: Absolute Monarchy یا پادشاهی مطلقه، که پادشاه بالاتر از قانون است، و Constitutional Monarchy یا پادشاهی مشروطه، که شاه در چارچوب قانون اساسی عمل می‌کند و نقش او نمادین است. جهان مدرن تقریبا همه نظام‌های پادشاهی را به شکل دوم برده است: ژاپن، بریتانیا، اسپانیا، سوئد، هلند و دانمارک نشان می‌دهند چگونه پادشاهی مشروطه می‌تواند هم‌زمان ضامن ثبات سیاسی و بستر دموکراسی و توسعه باشد.

با این حال، در ایران معاصر، واژه «سلطنت» عامدانه به معنای استبداد بارگذاری شد. روحانیت از دوران مشروطه، و جمهوری اسلامی در عصر حاضر، این واژه را حربه‌ای تبلیغاتی کردند تا هر دفاعی از نهاد پادشاهی مشروطه را خاموش کنند. چپ‌ها و اصلاح‌طلبان نیز همین خط را دنبال کردند: از دشمنی با پرچم شیر و خورشید گرفته تا تبلیغ چندپرچمی و نمادهای قومی. نزاع در ظاهر بر سر واژه و پرچم بود، اما در واقع تلاشی برای سست‌کردن ستون مرکزی ایرانیت محسوب می‌شد.

ایران در دوره قاجار نمونه‌ای از سلطنت مطلقه بود: شاه بالاتر از قانون، دولت مرکزی ضعیف، جامعه‌ای چندپاره و میدان نفوذ برای روس و انگلیس. نتیجه چیزی جز هرج‌ومرج و تجزیه‌پذیری نبود. در ۱۲۸۵ خورشیدی، ایران به‌طور رسمی وارد عصر قانون اساسی شد، اما جامعه برای آن آماده نبود. مشروطه آرمان بود، اما پروسه می‌طلبید؛ جامعه‌ای که سواد خواندن و نوشتن در آن به چند درصدِ جمعیت هم نمی‌رسید و تا سال‌ها بعد ساعتِ رسمیِ سراسری نداشت، چگونه می‌توانست یک‌شبه مشارکتِ سیاسیِ باثبات بسازد؟ (برآوردهای پژوهشی سهم باسوادانِ ایرانِ قاجار و اوایل پهلوی را زیرِ ده‌درصد نشان می‌دهد.) بااین‌همه، خودِ متنِ مشروطه مکانیسمی درون‌زا داشت: «متمم‌پذیری» و امکانِ روزآمدشدن. اگر ریلِ حقوقیِ مشروطه می‌ماند و نهادها می‌بالیدند، این قانون می‌توانست به‌تدریج از دینِ رسمی فاصله بگیرد و عرفی شود؛ اما خلأ نهاد مرکزی و مدنی، میدان را دوباره به سلطهٔ سنت سپرد.

به تعبیر هانتینگتون، در جوامع متکثر اگر «نهاد سیاسی متمرکز» وجود نداشته باشد، قانون روی کاغذ می‌ماند و هرج‌ومرج، میدان واقعی را پر می‌کند.^۱ ایران مشروطه نیز چنین بود.

در چنین برهوتی، رضاشاه از دلِ هرج‌ومرج قاجاری ظهور کرد. او ابتدا حتی به «جمهوریت» فکر می‌کرد، اما به سرعت دریافت که ایران بیش از هر چیز به یک نهاد مرکزی مقتدر نیاز دارد، نه نسخه‌ای وارداتی و بی‌ریشه. انتخاب او نه «سلطنت‌ورزی»، که دولت‌سازی بود: ارتش ملی، دادگستریِ سکولار، ثبت احوال، آموزش نوین، راه‌آهن سراسری و نظم اداری. تمرکزِ قدرت در دههٔ ۱۳۰۰ نه تجمل شخصی سلطان، که ضرورتِ بقای ایران بود. این تمرکز، «سلطنت» نبود؛ دولت‌سازی بود تا پادشاهیِ ملی معنا بیابد.

محمدرضا شاه پهلوی وارث دولتی بود که پدرش با اقتدار و تمرکز ساخته بود. اما در تداوم مسیر، او به‌جای بازتولید «سلطنت» قاجار، کوشید آن را به «پادشاهی مشروطه مدرن» نزدیک‌تر کند. نشانه بارز این مسیر را می‌توان در تأخیر تاج‌گذاری او دید. برخلاف قاجار که بلافاصله پس از جلوس بر تخت،‌ مراسم تاج‌گذاری برگزار می‌کردند، محمدرضا شاه تاج‌گذاری خود را بیش از دو دهه به تأخیر انداخت و آن را تنها پس از آن انجام داد که ایران وارد مرحله‌ای از توسعه و ثبات نهادی شده بود (۱۹۶۷). این اولویت‌دهی به ساخت کشور بر تشریفات سلطنتی، خود پیام سیاسی روشنی داشت: هدف، دولت‌سازی و مدرن‌سازی و توسعه بود، نه سلطنت‌ورزی سنتی. هدف ایران بود!

محمدرضا شاه، به‌ویژه پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دامنه اختیاراتش را گسترش داد. این تمرکز، بستر اجرای پروژه‌ای شد که تاریخ ایران را متحول کرد: انقلاب سفید؛ اصلاحات ارضی پایان نظام ارباب و رعیتی را رقم زد‌. زنان، حق رأی و کرسی پارلمان یافتند. سپاه دانش و سپاه بهداشت به دورافتاده‌ترین روستاها رسید. جنگل‌ها و مراتع ملی شد. کارگران در سود کارخانه‌ها سهیم شدند. آموزش و بهداشت به‌سرعت گسترش یافت و زیرساخت‌های صنعتی و شهری ساخته شد. این اصلاحات، در ساختاری با نهادهای ضعیف و جامعه‌ای هنوز درگیر سنت‌های قوی، جز با اراده و تمرکز قدرت شاه، عملی نبود. می‌توان دامنهٔ قدرتِ اجرایی را نقد کرد، اما انکارِ نقشِ آن در مدرن‌سازی و توسعه، تحریف تاریخ است.

اما این مسیر مدرن‌سازی، مخالفت برجسته‌ای داشت و در این میان، محمد مصدق جایگاهی کلیدی در جنگ روایت‌ها دارد. او در حافظه رسمی پس از شورش ۵۷، نماد «ضدسلطنت» معرفی شد، اما در واقعیت، مصدق، زاده خاندان قاجار و از بزرگ‌ترین زمین‌داران ایران بود. او بیش از آنکه نماینده دموکراسی باشد، مدافع طبقه فئودال و نظم کهن بود؛ جایگاه و منافع طبقاتی او در بطن ساختار سلطنتی تعریف می‌شد، نه در بستر یک نظام پادشاهی مدرن و مجلسی شریف و پاسخگو به ملت. سیاست‌های او—از تضعیف ارتش گرفته تا بحران‌سازی در مناسبات خارجی—ایران را آسیب‌پذیرتر ساخت. او نماد یک سیاست‌ورزی قاجاری بود: حفظ قدرت شخصی، نه مشارکت در دولت مدرن. در همین زمینه، شاه در گفت‌وگویی که اسدالله علم در یادداشت‌هایش ثبت کرده، خطاب به مصدق گفته است: «شما خودتان بزرگ‌ترین فئودال این مملکت هستید و طرفدار فئودالیسم!»^۲ این جمله، لُب نزاع را نشان می‌داد: مصدق نه جمهوری‌خواه مدرن، بلکه سیاستمداری قاجاری بود که قدرت شخصی را بر نهادسازی مقدم می‌داشت.

اینجاست که به ریشه روانی-سیاسی انگ «سلطنت‌طلبی» می‌رسیم: عقده پهلوی. همان‌طور که دکتر محسن بنایی توضیح داده، این خصومت نه از منطق سیاسی، بلکه از حسادت و عقده تاریخی می‌آید؛ زیرا تنها پهلوی‌ها بودند که توانستند دولت مدرن و نهاد مرکزی بسازند.^۶

با سقوط پادشاهی مشروطه، جمهوری اسلامی به نام «جمهوری» تأسیس شد، اما در عمل کامل‌ترین نمونه سلطنت مطلقه را بازتولید کرد. ولی فقیه نه تنها بر سه قوه سیطره دارد، بلکه بر فراز قانون ایستاده است؛ مشروعیتش از رأی مردم نمی‌آید و هیچ نهاد انتخابی در برابر او قدرت ندارد. این نظام سلطنتی است با عمامه به جای تاج؛ از بسیاری جهات حتی متمرکزتر از سلطنت‌های تاریخی. جمهوری اسلامی در خصوصی‌ترین ابعاد زندگی مردم نفوذ کرده و کنترل همه‌جانبه‌ای بر اقتصاد و فرهنگ اعمال می‌کند.

اصلاح‌طلبیِ ایرانی، از همان ریشه‌ای برمی‌خیزد که سیاست‌ورزیِ قاجاری–مصدقی بر آن بنا شد: ترس از نهاد مرکزی و دل‌بستگی به قدرت‌های خردِ شورایی و شخصی. اگر مصدق در نیمه قرن بیستم، به‌عنوان بزرگ‌مالک و سیاست‌مدار قاجاری، در برابر دولت‌سازی مدرن پادشاهی مشروطه ایستاد و ارتش و دستگاه اداری را تضعیف کرد، اصلاح‌طلبانِ پس از ۵۷ همین الگو را با زبانی تازه استمرار بخشیدند: شعار مردم‌سالاری در کلام، و حفظ وضع موجود در عمل.^۳^۴^۶

دست‌آوردهای چهل ساله روشن است. در دهه شصت، در کنار دستگاه امنیتی و قضایی، در سرکوب و خشونت شریک بودند؛ در دههٔ هفتاد و هشتاد، با «اصلاحات مدیریت‌شده»، سوپاپ اطمینان نظام شدند؛ در بحران‌های ۷۸ و ۸۸ و ۹۸، هر بار که جامعه از اصلاحِ حیاتی به تغییرِ نظام نزدیک شد، اصلاح‌طلبان باعث تداوم سلطنت مطلقه ولی‌فقیه شدند. نتیجه؟ جامعه خسته‌تر، دولت ضعیف و بی‌عمل، و ولی‌فقیه و سپاه قدرتمندتر و ایران ویران‌تر. این همان هندسه‌ای است که محمدرضا شاه با نام «ارتجاع سرخ و سیاه» هشدار داده بود: اتحاد ناگفته ایدئولوژی‌های متضاد برای زدن ستون مرکزی و بردن کشور به سمت «ایرانستان»—این‌بار با ماسک اصلاحات.^۴

نسخه محبوب‌شان—«جمهوریِ شورایی»—در ظاهر مشارکت را زیاد می‌کند، اما در عمل واگرایی نهادی می‌سازد: تقسیم قدرت میان شوراها و هیئت‌ها، بدون نهاد فرابودی که وحدت حقوقی و سرزمینی را تضمین کند. در کشوری با تنوع قومی و جغرافیای حساس، شورایی‌گری فرمول تجزیهٔ آرام است، نه نسخهٔ حکمرانی. جهان امروز با منطق دولت–ملت و نهاد مرکزی کار می‌کند؛ نه با شوراها و کمیته‌ها به مثابه هیئت‌های حسینی!

ادعای «گفت‌وگو با جهان» نیز وقتی بی‌پشتوانهٔ نهادی و پرتناقض در سیاست داخلی باشد، صرفا زبانِ هَزیمت است. قدرت‌های جهانی با نهاد مذاکره می‌کنند، نه با جناح؛ با دولتی که پشتوانه ملی، ثبات تصمیم و ابزار اجرای توافق دارد. اصلاح‌طلبان نه مشروعیتِ ملی یکپارچه دارند، نه توان نهادی برای اجرای تعهدات، نه سواد و عقلانیت و هوش سیاسیِ منسجم در پرونده‌های پیچیده امنیتی–اقتصادی. حاصل، تبدیل ایران به ابزار چانه‌زنیِ داخلی و کارت مصرفیِ خارجی است—نه کشورِ طرفِ مذاکره و قابل توسعه.^۳^۴

ایران امروز بیش از هر زمان دیگر بر سر یک دو راهی ایستاده است: راه نخست، تداوم همین چرخه بی‌پایان «اصلاحات» و «جمهوری شورایی»، که نتیجه‌اش جز تجزیه سیاسی و فرهنگی نخواهد بود؛ و راه دوم، بازگشت به منطق نهاد مرکزی—منطقی که از مشروطه آغاز شد، با پهلوی به بلوغ رسید، و می‌تواند در قالب پادشاهی مشروطه در قرن بیست‌ویکم بازتعریف شود.

در ادبیات سیاسی، «خواستن» با «طلبیدن» تفاوتی بنیادین دارد. «خواستن» ناظر به کنش آگاهانه برای ساختن نهاد و آینده است؛ اما «طلبیدن» بار منفعل و منفی دارد: چنگ زدن به امتیازی ازدست‌رفته، یا حسرت برای بازگشت گذشته. برچسب «سلطنت‌طلب» دقیقا بر همین بازی زبانی بنا شده است: به‌جای آنکه دفاع از پادشاهی مشروطه را به‌مثابه خواست نهاد مرکزی و قانون‌مداری بازشناسند، آن را به صورت طلب نوستالژیکِ سلطنت مطلقه جا زده‌اند. حال آنکه پادشاهی مشروطه نه «طلب» گذشته، بلکه «خواست» آینده است؛ نه بازگشت به سلطه، بلکه طراحی نهادی برای ثبات، توسعه و انسجام ملی.

پادشاهی مشروطه نه رؤیای بازگشت به گذشته است و نه نسخه‌ای انتزاعی برای آینده. این نظام، بر پایه تجربه تاریخی و موفقیت‌های جهانی، تنها ساختاری است که می‌تواند سه نیاز حیاتی ایران را توأمان تأمین کند: ثبات سیاسی، توسعه اقتصادی و انسجام ملی.

 

منابع:

  1. هانتینگتون، ساموئل. نظم سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی. ترجمه محسن ثلاثی.
  2. علم، اسدالله. یادداشت‌های علم. جلد ۲.
  3. کاتوزیان، همایون. مصدق و نبرد قدرت در ایران.
  4. آبراهامیان، یرواند. ایران بین دو انقلاب.
  5. میلانی، عباس. نگاهی به شاه.
  6. بنایی، محسن. مقالات و تحلیل‌ها پیرامون مفهوم «عقده پهلوی».

نکته: دیدگاه‌های ابراز شده در این نوشتار لزوما بازتاب سیاست‌های «موسسه ترویج جامعه باز» نمی‌باشد.